غزلی از سعدی

خرید بک لینک
آزاد می خواهمتمانند جویباریکه از صخره ای به صخره ای می جهداما نه از آن خودم.بزرگ می خواهمتچونان کوهسارانیکه آبستن بهاران استاما نه از آن خودم.تازه می خواهمتچونان نانیکه از تازگی خویش بی خبر استاما نه از آن خودم.بلند می خواهمتچونان درخت تبریزیبه گاه برکشیدن خود به آسماناما نه از آن خودم.سپید می خواهمتچونان شکوفه های نارنجروی زمیناما نه از آن خودم.اما نه از آن خودمنه از آن خدا، نه هیچکسنه حتی خودت."محسن حیدری" + نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۲/۱۸ ساعت ۱۲:۲۴ ب.ظ توسط محسن حیدری  |  غزلی از سعدی...

ما را در سایت غزلی از سعدی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: پنجشنبه 27 ارديبهشت 1403 ساعت: 13:52

صحنهای از فیلم تایتانیک در حالی که کشتی در اثر برخورد با کوه یخ دچار صدمهی جدی شده بود، گروهی نوازنده در عرشهی کشتی مشغول اجرای قطعات برگزیده از موسیقی کلاسیک بودند.آنان کار خود را به بهترین نحو اجرا میکردند و دقت میکردند که کیفیت کارشان تحت تأثیر شرایط نامناسب موجود قرار نگیرد! اما در یک کشتیِ در حالِ غرقشدن و در میان مسافرانی که از هول و وحشت در حال سراسیمه دویدن به اینسو و آنسو هستند، چه اهمیتی دارد که موسیقی کلاسیک با بهترین کیفیت اجرا شودمثالی دیگر میتواند از کتاب قلعه حیوانات باشد.طبق ماجرای این کتاب، حیوانات دست به دستِ هم میشوند و ارباب و خانوادهاش را از مزرعه بیرون میکنند و خود مدیریت مزرعه را به دست میگیرند. اولین کار آنها تنظیم عهد نامهایست که طبق آن همهی حیوانات باهم برابرند و هیچکس حق ندارد خود را ارباب و مالک دیگران بداند.اما چیزی نمیگذرد، خوکی که مدیریت مزرعه را به دست گرفته است، آرامآرام عهدنامه را تغییر داده و برای خود و اطرافیانش حقوق و امتیازات ویژهای وضع میکند.در این میان، اسبی در مزرعه زندگی میکند به نام باکستر که به لحاظ خوش خلقی، صبوری و پشتکار، مورد احترام همهی حیوانات است. حیوانات از او میخواهند کمکشان کند تا در مورد شرایط جدید تصمیم بگیرند اما باکستر، سخت مشغول کار است و به اطرافش توجهای ندارد.شُعار او این است: من کار میکنم و احساس میکند که باید کار خود را به بهترین شکل انجام دهد و کاری به کار چیز دیگری نداشته باشد.گرچه باکستر میتوانست از اتفاق وحشتناکی که درقلعه ی حیوانات رخ میدهد جلوگیری کند، چنان با وجدان و شرافتمندانه سرش به کارش گرم بود که فقط هنگامی از تغییرات باخبر شد که خوک حاکم، او را به یک سلاخ فروخت.در جریان غزلی از سعدی...

ما را در سایت غزلی از سعدی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:59

دستمال کاغذی به اشک گفت:قطره قطرهات طلاستیک کم از طلای خود حراج میکنی؟عاشقم.. با من ازدواج میکنی؟اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی!؟تو چقدر سادهای خوش خیال کاغذی!توی ازدواج ما، تو مچاله میشویچرک میشوی و تکهای زباله میشویپس برو و بیخیال باشعاشقی کجاست؟ تو فقط دستمال باشدستمال کاغذی، دلش شکستگوشهای کنار جعبهاش نشستگریه کرد و گریه کرد و گریه کرددر تن سفید و نازکش دوید خون دردآخرش، دستمال کاغذی مچاله شدمثل تکهای زباله شداو ولی شبیه دیگران نشدچرک و زشت مثل این و آن نشدرفت اگرچه توی سطل آشغالپاک بود و عاشق و زلالاو با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشتچون که در میان قلب خود دانههای اشک کاشت. + نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۲/۰۶ ساعت ۳:۲۷ ب.ظ توسط محسن حیدری  |  غزلی از سعدی...

ما را در سایت غزلی از سعدی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:59

صفحه بندی